هیچ حرفی برای گفتن ندارم
یاد گرفتم که تمامی ناگفته هایم را در دلم حبس کنم
حتی می ترسم برای دلم هم تکرار کنم
دل ما هم نارفیق شده است
....
دوباره بازهم تلاش می کنیم
بازهم می توانیم حجم های خالی را نادیده بگیریم
بازهم می توانیم از طعم گس نداشتن ها ناراضی نباشیم
بازهم ...
و من
منی که باید این گونه بمانم
و می مانم
می خواهم هر آنچه که باید داشته باشم را در کنار خود لمس کنم
شاید چشمانی آبی انتظارم را می کشید
و من هیچ وقت اعتنا نکردم
انتظارش را پایان می دهم
می خواهم از هاله ام دور بمانم
دور
دور